تبليغاتX
قلبهای عاشق - سروده آفرینش( داریوش)

به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی

 

در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی

 

چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد


كه در شهر ددان ميراثي از انسان نمي‌يابي


در دو روز عمر كوته سخت جاني كردم


با همه نامهربانان مهرباني كردم


همدلي هم آشياني هم زباني كردم


بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست


آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست


هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست


من نه هرگز شكوه‌ اي از روزگاران كرده‌ام


نه شكايت از دورنگي‌هاي ياران كرده‌ام


گرچه شكوه بر زبانم مي‌فشارد استخوانم


من كه با اين برگريزان روز و شب سركرده‌ام


صد گل اميــــد را در سينه پرپر كرده‌ام


دست تقدير اين زمانم كرده همرنگ خزانم


پشت سر پلها شكسته پيش رو نقش سرابي


هوشيار افتاده مستي در خرابات خــــرابي


مهرباني كيميا شد مردمي ديريـست مرده


سرفرازي را چه داند سر به زيري سرسپرده


مي‌روم دل ‌مردگي‌ها را ز سر بيــــرون كنم


گر فلك با مــــن نسازد چرخ را وارون كنم


بر كلام ناهمــاهنگ جدايـــــي خط كشم


در سرود آفرينش نغمــــه ‌اي موزون كنم


در دو روز عمر خود بسيار هرمان ديده‌ام


بس ملامتها كز اين نامردمان بشنيده‌ام


سر دهد در گوش جانم موي همرنگ شبانم


من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده ‌ام


زين سبب گردي ز خاكستر به خود پاشيده‌ام


گــــر بمانم يا نمانم بند‌ه پيـــــر زمانم


گــــر بمانم يا نمانم بند‌ه پيـــــر زمانم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط وحید آذر |